تبليغاتX
چشمهایش
اشعار خود نویسنده
 
باغ پر از گل آلاله دلدار نداشت

سوختن سینه دیوانه خریدار نداشت

گفته بودی بروم بر سر کوی دلبر

رفتم آنجا کسی میل به دیدار نداشت

 سحر اول و هنگام نماز سحری

ساجد افتاده و سجاده غمخوار نداشت

در طواف حرم عشق خدا شاهد بود

ساقی و ساغر و میخانه طرفدار نداشت

عشق در دایره شوق جدل ها می کرد

جدل عشق در این دایره سردار نداشت

رسم شیدایی آموخت ز طرف چمنی

آن قناری که در این بادیه دلدار نداشت

در طواف حرمش گردش بیهوده زند

آن پرستو که خود میل به دوار نداشت

میل ما اربه سوی خانه خمار کشید

این کشش جاذبه لاله هوشیار نداشت

صنما باغ پر از لاله ترا می خواند

بی سبب نیست که نقشی به دیوار نداشت

اسداله پورهاشمی  مسجدسلیمان

۲۶/۷/۸۷

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:40  توسط اسداله پورهاشمی | 
 
زندگی جاریست

همچو رودی که ز سر چشمه سرازیر شود

تا به مقصد که همان دریا است

برساند خود را

در مسیری که به دریا برسد

پیچ و خم ها دارد

درد دل ها دارد

سخن سخت شنیده از کوه

و زدرختان سر راه

حرف های بزرگی شنید تا که یابد ره و مقصود خود

این همه راه طی نموده که بدریا برساند خود را

تا بگوید هستم از دیار دور

از مکانی که در آنجا همه مستند و خراب

همه با هم دشمند و دور از هم

نه رفاقت دارند ، نه سلامی در صبح ؛ نه تکان دادن دستی به هنگام غروب

همه بیگانه ز یکدیگر و دور از هم

می روند تنهایی تا بجا آرند سجده شکر بودن را

لیک هرگز نکردند باور چقدر زیبا است ان زمانی که همه دور هم باشند و با هم خندن

و بیابند ره دوستی ها را

پشت هم باشند و نبرند از هم هیچ زمانی تا به وقت مردن

جاری بودن همچو رود

کار سختی ست و کمی هم مشکل

نتوان چون رود جاری بود همه عمر خود را

مگر انسان خدا جو باشی و خدایی بروی تا به مقصد برسی

رود جاری به دریا نظر ها دارد

می تواند برود تا که دریا شود

می توانیم برویم تا که دریا گردیم

چون شقایق بخندیم هر صبح

با سلامی زیبا

می توانیم همه با هم

برویم تا که به دریا برسیم همچو رود زیبا

مسجدسلیمان ۱۰/۷/۸۷ اسداله پورهاشمی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:21  توسط اسداله پورهاشمی | 
حکایت من دیوانه را کسی شنیده بود

سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد

برد به آن دیاری که عاطفه دارند

و یا دیاری که معرفت باران است

و یا کوی دوست خانه امن است

و راز دار سکوت بلند شبهایم 

 سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی

همان کسی که سراپا مرید رندان است

همان کسی که ز می خانه جام میطلبد

و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها

سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید

که او به هر رهگذر که می آید

بیان کند همه درد های بی درمان

و گوید این همه درد از کجا مرا در جان

فتاده است و امانم برده

و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران

همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده

کنون عزم سفر کرده این تن خاکی

و می رود که بگوید به جمله دلداران

در این سفر مرا همرهی نمی باشد

یکی بیاید و همراه من شود 

به باد گفتم چهره در هم کرد

به آب گفتم سکوت معنا کرد

به صبح گفتم نسیم را ندا در داد

نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود

ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه

دوباره غافله را یک سوکت تنهایی

فرا گرفت

و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها

چگونه راه برود

و زان میاد باد همسفر گردد

ولی چه سود

که تنها مرا به خاک آلود

ولی نبرد با خود تن نحیف مرا

و باز سپردم به موج دریا ها

و موج برد با خود تن نحیف مرا

تا دیار ماندن ها

و در میان آن همه ساحل مرا

سپرد به ساحل غم ها

و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم

میان آن همه ساحل گرفته به غم

و باد را صدا کردم

دوباره آب را صدا کردم

به نور خنده زدم تا دوباره برگردد

به شاخه درختان خویش در آویختم

ولی کسی  نشنید تا بیاید و یاری ام بکند

و باز هم نسیم آمد به من خندید

و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز

وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست

که وقت تنگ است و موقع رفتن

و بار ها همه بسته در انتظار تو اند

و این سفر شده آغاز تا کجا

ندانم این دوست

به شوق دیدن دوست می روم

  هر کجا که خواهددوست

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۲۱/۴/۸۷

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:22  توسط اسداله پورهاشمی | 
برگردیم ،دوباره بچینیم گل سحر

از باغچه نور

از جوی آب ایستاده برنماز

ازسبزی ظلوع بارانی خزان در فصل ریزش سکوت

از هرچه خواستیم در باغ زندگی

یا هر چه هست مانند سپیدار سبز عشق

شاید ذوباره نور

تابد ره روی ماه

روشن کند سیاهی زمین در دیار عاطفه های سجود عشق

یا چشم های بسته باز شوند سوی نور سبز

حنده شکفته شود بر لبان دوست آهسته همچو غنچه گل سرخ

آن لحظه ایی که ما خراب توایم در نگاه باغ

روشنگر چراغ رهیم ، بی نور ماه دعوا نمی کنیم

در باغ ایستاده بر نماز

هرگز بدون وضو وارد نمی شویم

تطهیر کنیم باغ را ز گناه

جاری کنیم آب را

تا وضو گیرد کبوده آزاد در چار چوب مهراب عشق

همراه با سپیدار استاده بر نماز

تا آیینه های طلوع را معنا کنند

آنان که عاشقند

اسداله پورهاشمی ۱۷/۴/۸۷ مسجدسلیمان

ارسال روی وبلاگ توسط سارا خانم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:46  توسط اسداله پورهاشمی | 
کسی هست فریاد ما بشنود

و یا بر سکوت دل ما نظر افکند

بیاید بگوید که ما خسته ایم

از این بادیه رخت بر بسته ایم

دگر پا در این جا نخواهیم نهاد

در این کوچه هرگز نخواهیم فتاد

اگر باغ پر از گل لاله شد

قدم های خسته در این خانه شد

بر این باورند تا که ما بگذریم

ره رفته را باز از نو رویم

ولی تا کجا ما تحمل کنیم

غم و هجر یاران تحمل کنیم

تو گویی دیگر این همه غم بس است

غم خستگی در تن خسته است

به امید عشقش به صحرا شدم

ز هجر رخش تا به دریا شدم

ولی باورم کرد نا باوری

به هم زد سکوت من وباوری

من از این همه غم چه باید کنم

ز دوری او من چسان سر کنم

تو دانی چه کردی تو با این دلم

همه داغ عالم زدی بر دلم

فراموش مطلق نمودی مرا

تو بر هم زدی جمله صبر مرا

مرا با تو دیگر نباشد سری

میان دو عالم نباشد بری

برو در سکوتم رها کن رها

کز اول نبودت منی آشنا

تهران ۲/۳/۸۷ اسداله پورهاشمی تهران پارس

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:27  توسط اسداله پورهاشمی | 
خراب شد همه آرزوی دل

در هم بریخت همه امال های دل

معنی کسی نکرد عشق را

در پشت دیوار باغچه مان

ما هم قبول کردیم فرار را

تا مرز دور شدن ها

از بست و بند های این زمان

یک در خیال رهبریست

یک در خیال وزیری موفقیست

دیگر به فکر ساخت کارخانه ایی بزرگ

بعضی هم به فکر ریال نقد

مردم کجای این صحنه جا باز کرده اند

تنها غیور بودن مردم در وقت رای دادن است

بعد از اتمام کار

مردم چکار ه اند

گر حرفکی زدند دیوانه بوده اند

غیر این اگر هست  یکی به من گوید

صد خرج می کنیم

وقتی برنده میشویم

چهار صد به جای صد

یک بهر خرج خود  یک هم برای سود

دو هم برای چهار سال بعد

کافی بود

دوستان راسیر از حلوای تنتنان خواهیم نمود

تا راضی شوند از خدمتی که کرده اند

این است حدیث ما

ای وای من

با این حساب ما مرده ایم

قبل از حساب قبل از کتاب

ای وای من

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:36  توسط اسداله پورهاشمی | 
عمری اندر خم یک کوچه شدن

تا بدانی چه می خواهد دل

و چه می گوید

باز هم فاصله پیدا

بین این کوچه و تنهایی ها

هچ کس نیست تا پر کند این فاصله را

و بگوید با دل باغ پر از گل شیدایی هاست

تو ندیدی و نخواهی دیدن این همه شیدایی

تو ندیدی رویش گل ها را

نشنیدی صدای خنده و شادی ها را

در پس چهره یک غنچه گل

که ترا می خواند تا خود آزاد کنی

و دهی گوش به آن زمزمه شیدایی

و برون آیی از خم کوچه بیهوده شدن

و بر آری دستی و بگیری گلی

نرم آهسته به بویی گل را

یا جدا از خم این کوچه بخوانی با خود

چقدر شیدایی یا چه اندازه دلت می خواهد

تا رها از غم و هجران باشی

با نگاهی تازه هم نفس با گل ها  بروی تا فردا

و بگویی با خود که چقدر تنهایی

یا چه اندازه دلت مست و خمار است

در میان باغی پر ز گل های یاس

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان۳/۳/۸۴

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:52  توسط اسداله پورهاشمی | 
دیوانه بود این دل مدام اما نمی دانم چرا

آواره بود از دست خود اما نمی دانم چرا

در کوی مستان تا سحر دنبال ساقی می دوید

رندان جلودارش شدند اما نمی دانم چرا

حرف و حدیث خویش را در کنج خلوت می نهاد

تاکس نداند درداو اما نمی دانم چرا

بیگانگان با او شدند همراه و هم پیمان شبی

پیمانه ها بشکسته بود اما نمی دانم چرا

من بی خبردل بی خبر او هم ز خود شد بی خبر

در بی خبر وامانده بود اما نمی دانم چرا

رسم وفا داری اگر درسی بدی در زندگی

این درس بی استاد بود اما نمی دانم چرا

شاگردکان کوی دوست بستند عهد خویش را

در عهد خود کردند خطا اما نمی دانم چرا

باور کنم این دیده ام دیده جمال دوست را

دارم به این باور یقین اما نمی دانم چرا

ای آشنای کوی دوست دل را به می خواری مبر

ساقی صبوری می کند اما نمی دانم چرا

ساقی مرا یار است و جام پر ز باده می دهد

این ساغر پر از من است اما نمی دانم چرا

ساقی چو ساغر می دهد پیر خراباتم زند

حرف از حریفان سحر اما نمی دانم چرا

من خود چو مستان سحر دیوانه کویش شدم

تا بر گشایم راز دل اما نمی دان چرا

گر این (رها )با من شدی دنیا بر هم می زدیم

شد همره و هم راز من اما نمی دانم چرا

اسداله پور هاشمی مسجد سلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط اسداله پورهاشمی | 

اولین گام سحر جاده و سجاده شده

اولین حلقه در خانه و می خانه شده

اولین بار که دل دید رخ زیبای ترا

مست میخانه نشین عاشق و دیوانه شده

می توانی بروی از نظرم روزی چند

لیک این قصه فرهادکه صد ساله شده 

دانی ای دوست خراب رخ زیبای تو دل

نتوانی بزنی فال چو دل افتاده شده

کمترین حرف سکوت است و رخصاره خیس

از نگاهت که سراپا گل بی خاره شده

حرف دل پیش تو انشا نمودم روزی

با تو این دل تو دانی که چه آزاده شده

غزلی بود که این دل به صراحی دادش

نذر خوبی توکرد این دل در دانه شده

بعد تو کس نتواند دل من گیرد دست

همه آراسته از صورت گلخانه شده

صبح تکبیر کجایی که ببینی رخ من

غرق سیلاب شده منتظر خانه شده

هیچ دانی دل من میل رهایی دارد

تو بیا بل که بماند دل افسانه شده

من و تو ما نشویم چون ،جدا، دور زهم

بوده ایم عمری و این عمر به یک باره شده

عشق تو کرده مرا مست رخ مینایت

ور نه دیوانه چرا عاشق و دیوانه شده

می توانی تو بگویی ز چه رو من مستم

میل تو بود که این خانه ویرانه شده

گر نبودی به میان حرف توو مستی رخ

کی چنین بود که اکنون به میان خاره شده

دل دیوانه ندارد به کسی کاری چند

در پی کار خود است محو رخصاره شده

پور هاشمی  مسجدسلیمان -1/11/86

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط اسداله پورهاشمی | 
ریشه در آب صبوری خواهد

قصه را واژه تنهای زمین می داند

مرد از کوچه گذر می کند هر وقتی

در پی دیدن یار ثانیه ها می داند

صوت قرآن و سحر خیزی مرد عابد

سجده عشق نمودن ره دل می داند

صبر ایوب اگر می طلبی عاشق باش

تا بدانی که عشقت چه نظر می داند

حرف حق در پی تصویر نگاه خواهد شد

این همان گوشه ابرو است که خدا می داند

با صبوری که نمود این دل دیوانه من

باز هم قصه فرهاد ثمن می داند

شعله شمع فقط عاشق پروانه بود

چون که دل سوخته ، پروانه خود می داند

شاهدان جمله بدانند سحر نزدیک است

وزپی هر سحری صبح طلوع می داند

مست خواهم شدن ای یار اگر بتوانم

این توانست که عاشق شدنم مداند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:1  توسط اسداله پورهاشمی |