![]() |
![]() |
|
| اشعار خود نویسنده |
|
این دلم حال خرابی دارد امشب
ازخماری جام خالی دارد امشب باز نمی دانم چرا سودای روی تو نموده این دل دیوانه بازم میل نگاهی دارد امشب باز می خواهد مرا با خود برد تا نینوا ها این دل مجنون من عشق ثوابی دارد امشب گو بیایدتا بگویم راز مستی های خود را با دلی آشفته که میل خدایی دارد امشب صبر می باید نمود تا سر رسد دوران مستی باز هم این ل نگو میل گناهی دارد امشب دل نگوید راز دل را با دل غیر چون که دل خود انتظار یک ندایی دارد امشب دوست دارد در میان عاشقان تنها نشیند باورش دارم که او هم آشنایی دارد امشب من او رنجید هخاطر نیستم هرگز نبودم این دل رنجیده پیش او مقامی دارد امشب سجدگاه عشق را جاورکنم با اشک چشمان قطره ها بر سجدهگاه شوق ، احترامی دارد امشب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:55 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
حیف شد باغ گلم
بیصدا گل های خود را خاک کرد یک نفس در خاک دل لاله های سرخ را داد دست سر نوشت تا برد جایی که هیچ کس را یاد نیست هیچ دیاری نمی گیر خبر از گل بر باد رفت در سحر بعد خود در یک سوت عالمی را داد داغ داغ گلهای قشنگ زندگی و دوباره باغ را احیا نمود تا گلی تازه بکارد توی باغ بر لب جوی روان زندگی اما باز هم با تک صدا داد بر باد آنچه را دل داده بود مسجد سلیمان ۱۴/۹/۸۶ پورهشمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:24 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
بیا به مزرعه عشق من به مهمانی
میان روشنی صبح وقت نماز به وقت نشستن شبنم یه روی برگ گل ناز لاله یا مریم بیا و خوب نگر مزرعه پر از شوق است شوق رسیدن به صبح روشن عشق به لحظه های پر از التهاب دیدن دوست به انتظار رسیدن به غنچه مستی بیا دوباره ناز کن تو این سینه پر از غم را و خوب بخوان سوره های آزادی و نقش بزن شبنمی به روی گلی بپرس ز ارغوان رنگ چشم دانایی که یاس را به باغ خدا همی خواند و تو چو یاس سحر بیا به مزرعه عشق من تا با هم به پا داریم جشن بودن را و بخوانیم با هم سرود عشق تا صبح روشن شادی بیا . . . . اسد الله پور هاشمی ۳۶/۲/۸۴ مسجدسلیمان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:47 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
من همین قدر برایم کافیست
که من و ما و تو تنها باشیم هیچ کس غیر دل ما نگوید سخنی نشنویم هیچ صدایی ،جز صدای دو نگاه من همین قدر برایم کافیست که بدانم دل شیدایی من چند خرند یا که چندش بزنند ،بر سر سنگ ندانم کاری و بگویند ، کیلویی چند ، این دل شیدایت من همین قدر برایم کافیست که بدانم وقتی مرغکی می میرد یا که جفتش در قفس گرفتار شود ، او چه حالی دارد و چرا این همه بی تابی ، یا خود زند بر در ودیوار قفس تا که شاید برهاند او را من همین قدر برایم کافیست بدانم ز چه رو ، عشق را به پشیزی نخرند یا بگویند طرف مجنون است و نمی فهمد هیچ یا نگویند دوستی ساده ترین راه رسیدن یه مقصد یاشد من همین قدر برایم کافیست تا بدانم دنیا ، با همه زشتی ها ، یا همه زیبایی ز چه رو این همه کوچیک است ، و بهایی ندارد . من همین قدر برایم کافیست که بدانم پشت پنجره تنهایی ،قاب عکسی خالی از همه بودن ها ، با نوشتار سیاه ، جه مقامی دارد یا در دورترین نقطه این پنجره ، زندگی حالت زایش دارد و دو دوست ، یا دو همراه سفر خویش نمودند آغاز من همین قدر برایم کافیست من و تو قصه وا گو نکنیم ، دست هم را گیریم ، از پل زندگی خود گذریم ، برسیم بر سر نقطه اول با هم من همین قدر برایم کافیست اسداله پورهاشمی ۲/۹/۸۶ مسجدسلیمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:21 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
اگر تنهاترینتنها شوم بازم خدا هست |
|
RSS
|