![]() |
![]() |
|
| اشعار خود نویسنده |
|
حکایت من دیوانه را کسی شنیده بود
سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد برد به آن دیاری که عاطفه دارند و یا دیاری که معرفت باران است و یا کوی دوست خانه امن است و راز دار سکوت بلند شبهایم سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی همان کسی که سراپا مرید رندان است همان کسی که ز می خانه جام میطلبد و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید که او به هر رهگذر که می آید بیان کند همه درد های بی درمان و گوید این همه درد از کجا مرا در جان فتاده است و امانم برده و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده کنون عزم سفر کرده این تن خاکی و می رود که بگوید به جمله دلداران در این سفر مرا همرهی نمی باشد یکی بیاید و همراه من شود به باد گفتم چهره در هم کرد به آب گفتم سکوت معنا کرد به صبح گفتم نسیم را ندا در داد نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه دوباره غافله را یک سوکت تنهایی فرا گرفت و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها چگونه راه برود و زان میاد باد همسفر گردد ولی چه سود که تنها مرا به خاک آلود ولی نبرد با خود تن نحیف مرا و باز سپردم به موج دریا ها و موج برد با خود تن نحیف مرا تا دیار ماندن ها و در میان آن همه ساحل مرا سپرد به ساحل غم ها و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم میان آن همه ساحل گرفته به غم و باد را صدا کردم دوباره آب را صدا کردم به نور خنده زدم تا دوباره برگردد به شاخه درختان خویش در آویختم ولی کسی نشنید تا بیاید و یاری ام بکند و باز هم نسیم آمد به من خندید و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست که وقت تنگ است و موقع رفتن و بار ها همه بسته در انتظار تو اند و این سفر شده آغاز تا کجا ندانم این دوست به شوق دیدن دوست می روم هر کجا که خواهددوست اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۲۱/۴/۸۷
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:22 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
برگردیم ،دوباره بچینیم گل سحر
از باغچه نور از جوی آب ایستاده برنماز ازسبزی ظلوع بارانی خزان در فصل ریزش سکوت از هرچه خواستیم در باغ زندگی یا هر چه هست مانند سپیدار سبز عشق شاید ذوباره نور تابد ره روی ماه روشن کند سیاهی زمین در دیار عاطفه های سجود عشق یا چشم های بسته باز شوند سوی نور سبز حنده شکفته شود بر لبان دوست آهسته همچو غنچه گل سرخ آن لحظه ایی که ما خراب توایم در نگاه باغ روشنگر چراغ رهیم ، بی نور ماه دعوا نمی کنیم در باغ ایستاده بر نماز هرگز بدون وضو وارد نمی شویم تطهیر کنیم باغ را ز گناه جاری کنیم آب را تا وضو گیرد کبوده آزاد در چار چوب مهراب عشق همراه با سپیدار استاده بر نماز تا آیینه های طلوع را معنا کنند آنان که عاشقند اسداله پورهاشمی ۱۷/۴/۸۷ مسجدسلیمان ارسال روی وبلاگ توسط سارا خانم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:46 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
کسی هست فریاد ما بشنود
و یا بر سکوت دل ما نظر افکند بیاید بگوید که ما خسته ایم از این بادیه رخت بر بسته ایم دگر پا در این جا نخواهیم نهاد در این کوچه هرگز نخواهیم فتاد اگر باغ پر از گل لاله شد قدم های خسته در این خانه شد بر این باورند تا که ما بگذریم ره رفته را باز از نو رویم ولی تا کجا ما تحمل کنیم غم و هجر یاران تحمل کنیم تو گویی دیگر این همه غم بس است غم خستگی در تن خسته است به امید عشقش به صحرا شدم ز هجر رخش تا به دریا شدم ولی باورم کرد نا باوری به هم زد سکوت من وباوری من از این همه غم چه باید کنم ز دوری او من چسان سر کنم تو دانی چه کردی تو با این دلم همه داغ عالم زدی بر دلم فراموش مطلق نمودی مرا تو بر هم زدی جمله صبر مرا مرا با تو دیگر نباشد سری میان دو عالم نباشد بری برو در سکوتم رها کن رها کز اول نبودت منی آشنا تهران ۲/۳/۸۷ اسداله پورهاشمی تهران پارس |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:27 توسط اسداله پورهاشمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
اگر تنهاترینتنها شوم بازم خدا هست |
|
RSS
|