تبليغاتX
چشمهایش - نمی دانم چرا
اشعار خود نویسنده
دیوانه بود این دل مدام اما نمی دانم چرا

آواره بود از دست خود اما نمی دانم چرا

در کوی مستان تا سحر دنبال ساقی می دوید

رندان جلودارش شدند اما نمی دانم چرا

حرف و حدیث خویش را در کنج خلوت می نهاد

تاکس نداند درداو اما نمی دانم چرا

بیگانگان با او شدند همراه و هم پیمان شبی

پیمانه ها بشکسته بود اما نمی دانم چرا

من بی خبردل بی خبر او هم ز خود شد بی خبر

در بی خبر وامانده بود اما نمی دانم چرا

رسم وفا داری اگر درسی بدی در زندگی

این درس بی استاد بود اما نمی دانم چرا

شاگردکان کوی دوست بستند عهد خویش را

در عهد خود کردند خطا اما نمی دانم چرا

باور کنم این دیده ام دیده جمال دوست را

دارم به این باور یقین اما نمی دانم چرا

ای آشنای کوی دوست دل را به می خواری مبر

ساقی صبوری می کند اما نمی دانم چرا

ساقی مرا یار است و جام پر ز باده می دهد

این ساغر پر از من است اما نمی دانم چرا

ساقی چو ساغر می دهد پیر خراباتم زند

حرف از حریفان سحر اما نمی دانم چرا

من خود چو مستان سحر دیوانه کویش شدم

تا بر گشایم راز دل اما نمی دان چرا

گر این (رها )با من شدی دنیا بر هم می زدیم

شد همره و هم راز من اما نمی دانم چرا

اسداله پور هاشمی مسجد سلیمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط اسداله پورهاشمی |