تبليغاتX
چشمهایش - برو
اشعار خود نویسنده
کسی هست فریاد ما بشنود

و یا بر سکوت دل ما نظر افکند

بیاید بگوید که ما خسته ایم

از این بادیه رخت بر بسته ایم

دگر پا در این جا نخواهیم نهاد

در این کوچه هرگز نخواهیم فتاد

اگر باغ پر از گل لاله شد

قدم های خسته در این خانه شد

بر این باورند تا که ما بگذریم

ره رفته را باز از نو رویم

ولی تا کجا ما تحمل کنیم

غم و هجر یاران تحمل کنیم

تو گویی دیگر این همه غم بس است

غم خستگی در تن خسته است

به امید عشقش به صحرا شدم

ز هجر رخش تا به دریا شدم

ولی باورم کرد نا باوری

به هم زد سکوت من وباوری

من از این همه غم چه باید کنم

ز دوری او من چسان سر کنم

تو دانی چه کردی تو با این دلم

همه داغ عالم زدی بر دلم

فراموش مطلق نمودی مرا

تو بر هم زدی جمله صبر مرا

مرا با تو دیگر نباشد سری

میان دو عالم نباشد بری

برو در سکوتم رها کن رها

کز اول نبودت منی آشنا

تهران ۲/۳/۸۷ اسداله پورهاشمی تهران پارس

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:27  توسط اسداله پورهاشمی |