تبليغاتX
چشمهایش - سفر
اشعار خود نویسنده
حکایت من دیوانه را کسی شنیده بود

سپردمش به اب که برد هر کجا دلش خواهد

برد به آن دیاری که عاطفه دارند

و یا دیاری که معرفت باران است

و یا کوی دوست خانه امن است

و راز دار سکوت بلند شبهایم 

 سپردمش به باد تا رساند به گوش هر مستی

همان کسی که سراپا مرید رندان است

همان کسی که ز می خانه جام میطلبد

و یا به گوش باد بخواند حکایت من تنها

سپردمش به درخت تا به سایه اش گوید

که او به هر رهگذر که می آید

بیان کند همه درد های بی درمان

و گوید این همه درد از کجا مرا در جان

فتاده است و امانم برده

و یا بگوید به باد که این مسافر تنها ببر تا دیار دلداران

همان دیار که عمری در انتظار دیدنش بوده

کنون عزم سفر کرده این تن خاکی

و می رود که بگوید به جمله دلداران

در این سفر مرا همرهی نمی باشد

یکی بیاید و همراه من شود 

به باد گفتم چهره در هم کرد

به آب گفتم سکوت معنا کرد

به صبح گفتم نسیم را ندا در داد

نسیم هم به شبنم اشارتی بنمود

ولی کسی نیامد تا مرا شود همراه

دوباره غافله را یک سوکت تنهایی

فرا گرفت

و هیچ کس نبود تا بگوید که این مسافر تنها

چگونه راه برود

و زان میاد باد همسفر گردد

ولی چه سود

که تنها مرا به خاک آلود

ولی نبرد با خود تن نحیف مرا

و باز سپردم به موج دریا ها

و موج برد با خود تن نحیف مرا

تا دیار ماندن ها

و در میان آن همه ساحل مرا

سپرد به ساحل غم ها

و من دوباره یکه و تنها شدم به ساحل غم

میان آن همه ساحل گرفته به غم

و باد را صدا کردم

دوباره آب را صدا کردم

به نور خنده زدم تا دوباره برگردد

به شاخه درختان خویش در آویختم

ولی کسی  نشنید تا بیاید و یاری ام بکند

و باز هم نسیم آمد به من خندید

و گفت وقت طلوع است ز جای خود برخیز

وضو بگیرو نمازت ادا نما ای دوست

که وقت تنگ است و موقع رفتن

و بار ها همه بسته در انتظار تو اند

و این سفر شده آغاز تا کجا

ندانم این دوست

به شوق دیدن دوست می روم

  هر کجا که خواهددوست

اسداله پورهاشمی مسجدسلیمان ۲۱/۴/۸۷

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:22  توسط اسداله پورهاشمی |