تبليغاتX
چشمهایش - ریشه
اشعار خود نویسنده
ریشه در آب صبوری خواهد

قصه را واژه تنهای زمین می داند

مرد از کوچه گذر می کند هر وقتی

در پی دیدن یار ثانیه ها می داند

صوت قرآن و سحر خیزی مرد عابد

سجده عشق نمودن ره دل می داند

صبر ایوب اگر می طلبی عاشق باش

تا بدانی که عشقت چه نظر می داند

حرف حق در پی تصویر نگاه خواهد شد

این همان گوشه ابرو است که خدا می داند

با صبوری که نمود این دل دیوانه من

باز هم قصه فرهاد ثمن می داند

شعله شمع فقط عاشق پروانه بود

چون که دل سوخته ، پروانه خود می داند

شاهدان جمله بدانند سحر نزدیک است

وزپی هر سحری صبح طلوع می داند

مست خواهم شدن ای یار اگر بتوانم

این توانست که عاشق شدنم مداند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:1  توسط اسداله پورهاشمی |